تبليغاتX
عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش

درباره وبلاگ

شیرین من تلخی نکن با عاشق

در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست انجا که صفا هست در ان نور خدا هست


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


دوستان

با تو بودن

عشق

محبت-نفرت

قاتی پاتی

قصه عشق

زندگی

عشق منجمد

ماهان جون


نوشته های پیشین

دی 1386

مهر 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385


طراح قالب

shiraz boy


RSS

وقتي بهت فکر مي کنم، تصوير چهرهاي مهربون با چشماني دوست داشتني يادم مياد که هميشه و هميشه به يادش می نشينم...

دلم مي خواست عاشقت باشم...

دلم مي خواست يه عشق بي پايان به پات بريزم...

يه عشق جدايي ناپذير...

دلم مي خواست تا ابد پا به پات بيام...

اما نذاشتي بهت برسم...

ميگي نگو عاشقم...

ميگي نگو...

ميگم باشه نميگم...

و من باز هم ته دلم ميگم تا ابد عاشقم...

 

نوشته شده توسط الی در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 0:20 موضوع: | لینک ثابت



 

تو همانی هستی که من میخواستم

 

تو همانی که سالها در انتظار او نشسته بودم

 

 همان همسفر یکرنگ و عاشق!

 

در این راه پر فراز زندگی تنها با تو می توانم

 

به سلامت و سربلندی به پایان جاده برسم

 

همسفرم باش ، عشقم باش ;

 

دوستم داشته باش ، تا من نیز در این راه دشوار

 

حافظ آن قلب عاشق تو باشم ای عشق من

 

راه زندگی ، راه پر پیچ و خمی است ،

 

در این راه دستهایم را هیچگاه رها نکن

 

و تا پایان راه با صداقت و یکرنگی با من باش

 

اینک که اسیر قلب مهربان تو شده ام دیگر راهی برای بازگشت نمی بینم ،

 

من دیوانه آن قلب مهربانت شده ام ای هم نفس من

 

تو همان خونی هستی که در رگهای من جاریست ،

 

تو نباشی خونی دیگر به قلبم نخواهد رسید و

 

دیگر امیدی برای زندگی نخواهم داشت ای عشق من

 

 تو همان قله خوشبختی هستی

 

که برای رسیدن به آن خودم را به آب و آتش خواهم زد

 

این قلب من بی ارزش است ،

 

جانم را فدای آن عشق پاکت خواهم کرد عزیزم

 

ای همسفرم ، میدانم تو لیاقت این قلب عاشق مرا داری ،

 

و دیگر تو آن را بازیچه خودت قرار نخواهی داد ،

 

با افتخار دستانت را میگیرم و با دلی پر غرور عاشق تو می مانم

 

همیشه در جستجوی تو بوده ام و اینک که تو را به سختی به دست آورده ام

 

مطمئن باش تو را به آسانی نیز از دست نخواهم داد

 

بدون تو این زندگی برای من جای ماندن نیست ، بدون تو نفس کشیدن

 

محال است ای هم نفسم! بدون تو کلام عشق برای من خیالی است

 

بدون تو این زندگی برایم سیلابی است که هر لحظه ممکن است

 

مرا به خود به باتلاق غم و غصه بکشاند

 

اینک میخواهم به تو بگویم همان کلامی که مدتها بود به زبان نیاورده بودم ، همان کلام عاشقانه ، با

 

چشمانی خیس... دلی عاشق ، اگر باور داشته باشی ! دوستت دارم

 

دوستت دارم عزیزم چون تو لایق این دوست داشتنی

 

اگر میگویم دوستت دارم ، از اعماق قلب عاشقم ،

 

با یکرنگی و با فریاد میگویم تا همه عاشقان بفهمند که چقدر دوستت دارم

 

اسیرم برای همیشه و تا ابد ، تو نیز اسیرم باش ،مثل من ، برای همیشه و تا ابد

 

هم نفسم باش ، همسفرم باش ، دوستم داشته باش ، زیرا من با همین دوست داشتن تو زنده خواهم

 

بود

 

با اینکه از پایان می ترسیدم ، اما با تو آغاز کردم و دیگر به پایان نمی اندیشم

 

من به آن لحظه ای می اندیشم که به تو رسیده ام و در سرزمین عشاق دستان تو را بالا آورده ام و با

 

فریاد میگویم که :: دوستت دارم

 

میخواهم از همه عاشقان عاشقتر باشم و از مجنون قصه ها دیوانه تر

 

چه بگویم از تو که هر چه بگویم باز کم گفته ام

 

سکوت میکنم تا صدای مهربان و آن حرفهای عاشقانه ات را بشنوم

 

آری تو همانی که من میخواستم ، تو همانی که مدتها در پی او بوده ام

 

دوستت دارم ای عشق من .... بیشتر از همه کس و همه چیز!

نوشته شده توسط الی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 16:27 موضوع: | لینک ثابت



نوشته شده توسط الی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 14:1 موضوع: | لینک ثابت



چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشکني و آن وقت آرام زير لبت بگويي:      گل من باغچه‌ي نو مبارک

نوشته شده توسط الی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 14:0 موضوع: | لینک ثابت



از خدا میخواهم

يک دعا مي کنم بگين آمين.... خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي دارم... تو نزار درتنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش

نوشته شده توسط الی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 13:35 موضوع: | لینک ثابت



اگه يه روز من مردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سر مزار م و گل سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مردي ... من فقط يه بار ميام مزار ت... ميام و اون دسته گل سفيد مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم و عاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي

نوشته شده توسط الی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 12:36 موضوع: | لینک ثابت



مي خوام از دوست داشتن بگم


از دوست داشتن تو و خودم بگم


دوست داشتن براي من يه واژه بود


مثل موج تو دريا سرگردون بود


به وقت تنهايي سراغش ميرفتم


وقت خوشي فراموشش مي كردم


تو روزاي ابري


پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره


 دل مي سوزندم


چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم


وقت بهار


دنبالت مي گشتم


دنبال اداي دوست داشتن گلها


زير بارون مي رقصيدم


اما هيچي ازش نمي فهميدم


اما با اومدن تو


همه چيز عوض شد


رنگ گلها


خواب زندگي


رنگ ديگي شد


دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد


رنگ نقاشيام رنگ چشماي تو شد


شبا تو خواب روياي من


نوازش دستهاي گرم تو شد


تو خواب و بيداري


تو زندگي و رويا


فقط يه آرزوي كوچيك دارم.


يه آرزوي كوچيك و محال دارم

 

 

نوشته شده توسط الی در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 13:49 موضوع: | لینک ثابت



نوشته شده توسط الی در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 11:7 موضوع: | لینک ثابت



نوشته شده توسط الی در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 10:54 موضوع: | لینک ثابت



هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره

نوشته شده توسط الی در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 10:46 موضوع: | لینک ثابت



نوشته شده توسط الی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 13:12 موضوع: | لینک ثابت



چه سخت بود از دست دادن تنها اميد

چه سخت بود ويرانی کاخ آرزو

چه سخت بودواژگون شدن يک دنيا  اعتماد

چه سخت بود در هم شکستن امارت شيشه ای عشق

ولی همه ی اينها در کمتر از دقيقه ای بر سر من آوار شد ومن ماندم تجربه تلخ شکست در

عشــــــــــــــــــــــــق

چه طور ميتونستم تحمل کنم؟

چه طور ميتونستم باور کنم؟

چه طور ميتونستم به خودم بقبولونم که ديگه برای او عزيز ترين نيستم

چه طور ميتونستم تصور کنم  اونی که با کمک دستهای مهربونو مردونش يه روزی کاخ آرزوهامو

ساختم الان چطور داره باز با همون دستها اون امارت رو رو سرم خراب ميکنه؟

آخه اون که ميدونست من دل نازکم

اون که ميدونست از هراس حرفی که شايد هيچوقت زده نشه ميميرم

اون که ميدونست ازهجرت پرستويی که شايد هيچوقت به سفر نره ترک بر ميدارم

 

تا رسيدن به خونه دهها بار بغضم ترکيد ولی يه جوری اونو مخفی کردم تا کسی نپرسه که چی شده

آحه جوابی برای گفتن نداشتم

چی ميگفتم؟

شايد بگيد قسمت اين بود!!!

ولـــــــــــــــــــــــــی

چرا نميخواهيم بفهميم که: قسمت رو خودمون رقم ميزنيم؟

چرا نميخواهيم بفهميم که:از ماست که بر ماست؟

 

نوشته شده توسط الی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 13:4 موضوع: | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط الی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 15:33 موضوع: | لینک ثابت



معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه . پرسيد ... دلش ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه . ....اگه ترکد کنم گريه ميکني؟ .... نه . معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ... من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري گريه نمي کنم ... ميميرم

نوشته شده توسط الی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 15:26 موضوع: | لینک ثابت



 

اونی که میخواستی تو غبارا گم شد         مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت                   رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت              یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند          مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد         مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد                      اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد                  چه سرنوشتی که براش رقم زد

 

 
 
 
 
 
 
 

نوشته شده توسط الی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 13:33 موضوع: | لینک ثابت



نوشته شده توسط الی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 13:15 موضوع: | لینک ثابت



قصه عشق

بیاد می اورم .

روزگاری را که تو در چشم من همچو شبنم بر روی گل بوده و چون لاله ای در میان سبزاری و با خودم می گویم: آن زمان یادش بخیر.

من با هزان آرزو بسوی تو می آمدم و تو چون گل نشکفته ای بودی که سرپایت سر شار از پاکی بود و صفا و من در وجود تو قبله گاه و کعبه خود را یافتم

 

آنزمان یادش بخیر

 

بیاد می آورم :

که با چه شکوهی من و تو دوست شدیم و در لحظه میثاق هر دو خندیدیم و بعد از شوق گریستیم

آن زمان یادش بخیر

از انروز پهنه دشتها و فراز کوههای و سینه چمن ها میعاد گاه ما بود و من همه عظمت فلک را در چشمان تو میدیدیم

 

انزمان یادش بخیر

 

ما بسان دو پرنده از لابلای انبوه شاخه های پر برگ مغرور و شاد می پریدیم و غمها و دردها را بهیچ می انگاشتیم

 

انزمان یادش بخیر

 

بیاد می اورم انروز آن سنگ بزرگ کنار رودخانه در میان انبوه لاله ها با هم قصه می گفتیم قصه دیروز امروز را

 

آن زمان یادش بخیر

 

بیاد می آورم: آنشب تیره و ظلمانی را در کنار آن دیوار فرو ریخته چسان از هم جدا شدیم و چگونه هم دیگر رو بوسیدیم

 

آن زمان یادش بخیر

 

تا لب گور یاد آن لحظه ها نخواهد رفت از یادم و هرگز هوای عشق دیگر به سرم نخواد افتاد و تا ابد یاد انروزهای رویایی در روح و دلم جاودان خواهد ماند

 

نوشته شده توسط الی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 0:25 موضوع: | لینک ثابت



نوشته شده توسط الی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 21:54 موضوع: | لینک ثابت



 

تو نمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تو رو نمي خوام

 باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام

 

 

يه شوخي بود و يه غصه تلخ وقتي که گفتي تو رو نمي خوام

خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم

 

 

چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته

 

 

شايد يه حسود چشممون زده بگو کي ما رو تنهايي ديده

ولي ميدونم تو آسمونا غصه ما رو يکي شنيده

 

 

تو باور نکن هر کي بهت گفت پيشت مي مونم پيشت مي مونم

باورندارم که ديگه نيستي تا ته دنيا از تو مي خونم

 

 

چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته

 

 

تو نمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تو رو نمي خوام

باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام

 

 

يه شوخي بود و يه غصه تلخ وقتي که گفتي تو رو نمي خوام

خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم

 

 

چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته

 

 

شايد يه حسود چشممون زده بگو کي ما رو تنهايي ديده

ولي ميدونم تو آسمونا غصه ما رو يکي شنيده

نوشته شده توسط الی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 19:6 موضوع: | لینک ثابت



به یاد تو

ای صدای آرزوها من جنون شعر و فریادم
روز های تلخ و شیرین می روند من سراپا شور و عشق و خیالم
دگر مپرسید ز روزگارم که زمستانی و سرد اسیر روزهای مه آلود است
به بهار و خزان زیر لب زمزمه کردم و گفتم:روزگارم اشکی و غم آلودست
دل گمراه من هر دم ترانه خوان عاشقانه می سوزد
پوسته عشقم می شکافد از عشق، گل تازه ایی به دلم می روید
بوی عشق پونۀ صحرا عطر تازه ایی به دلم می سازد
نسیم می تراود از شب مهتاب عشق تازه ایی به دلم می نازد
سحرگاهان که مست چشم یارم نگاه مهربانی سوی من بود
ولیکن گفتۀ عشق تو با من حدیث دیرینۀ سوزان تن بود
می بینی که دشت بی تاب نگاهت مرا سوی بازیها کشانده؟
به جز عشقی که از تو در دلم هست خیال و یاد دیگری نمانده
پرستوی خیالت گاه و بیگاه به گرد بامم خانه کرده
نمی دانی که مجنون نگاهت این دل ساده را دیوانه کرده !
پوچی لحظه ها بی تو می گذرد همچو دیروز ، امروز و فرداها
بگو ای دل سودا زدۀ رسوا کی رسد این ازل به پایانها
در دلم خزانی گنگ و خالی از امید فریاد بی وفایی برآورده
در زمستان سردی از جدائیها شعر دلتنگی و تنهایی به بارآورده
روزگاری در دلم عشقی بود که به آن می نازید
بهانۀ رسوایی نیمه شبی به دلم چنگ می زد که به آن می بالید
آه داستان من، داستان عشق دامنگیری است که به ضربه ایی مرا اسیر فردا کرد
به جرعه ایی از عشق مدهوش تا ابد به یاد تو اسیر و تنها کرد.

نوشته شده توسط الی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 18:50 موضوع: | لینک ثابت




T E M P L A T E ** D E S I G N E D ** B Y ** SHIRAZ Boy